خانه وبلاگ
ايميل من
نویسندگان وبلاگ
نيلوفر
آرشیو وبلاگ
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
لینک دوستان
دل دريايی من
شيدايان
کورش کبير
پرسپوليس
تسليم عشق
انسان شگفت انگيز
من و مامان و امرسان
بهار برفی
دست نوشته های ۲ دوست
مرد تنها
سميرا
مدار صفر درجه
پويا کوشنده - گروه شبکه پرشين بلاگ
عطر بهار
دف زنان بی دف
نرم افزار - ترفند - اينترنت - مقاله
از خواب تا مرگ
نون ۱ ( همينه ديگه )
فکر مغشوش
سایت دکتر شیری
ليست وبلاگ هاي فارسي
اخبار ICT
تفريحات اينترنتي
دوستیابی سالم
ماكرومديا
خرید اینترنتی
آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
لوگوی دوستان

Dear white peajun
I don’t know how I can explain your beauty to others … but I know that the life behind your beauty is for all of us
For us … who can see you and enjoy your whole world …
For us … who can feed you , without any ideas about keeping you ...
For us … who can dance under the rain and do not be shamed of the eyes
Oh dear …
Fly … fly … fly … and send my mail to the best of myself and don’t forget that I’m waiting here for your reply from the best.
I love the best and I have to get the rights of mine …
Dear … always here you have something to eat and rest … a calm place in my heart for you … just for you … so … plz … don’t forget to come back … I’m here … waiting …
, پيام هاي ديگران () link چهارشنبه ۱۳ آذر ،۱۳۸٧ - نيلوفر
نمی گم خسته شدم ... چون وقتی علاقه باشه ، خستگی معنایی نداره
نمیگم دلم گرفته ... چون هنوز سنم به اونجاها قد نمی ده و ای کاش هیچ وقت قد نده
نمی گم چشمامو بسته ام ... چون مدتیست که تازه دارم می بینم
نمی گم حوصله ندارم ... چون با چنان حوصله ای ساز می زنم که همسایه صداش دراومده
نمی گم ... هیچی نمی گم ...
چون بدونین ... چه من بگم و چه نگم ... آش تو همون کاسه است ...
درس درس درس ... خوبه ها ... اما ...
نمی گم اما ... چون خوبه ...
پيام هاي ديگران () link جمعه ۱٧ آبان ،۱۳۸٧ - نيلوفر
فریاد زن ...
تو را گویم ... آری ...
فریاد زن ...
به کدامین سکوت دل خوش داشته ای ... مردم آنچه را حتی نیست فریاد می زنند ...
پس فریاد زن آنچه را هست ...
نمی گویم چو مردم ... تنها دیوانه ای باش ...
بگذار زنجیرت کنند ... بگذار دل خوش کنند که افسار گسیخته نیستی ... بگذار گشودنش را بیاموزی ...
می دانی چیست ... زندان تن ، درون آزاد را از تو دور می سازد ... پس بر سرش فریاد زن ...
اما ... نیکو می دانم ... نیستی اهل فریاد ...
قلم سکوت را بر تو هدیه کرد تا خود بگردد ... تا خود بسازد ... تا خود در لفاف کلمات فریاد را معنایی نو ببخشد ...
کاغذ را بنگر ... چه آرام گوشه ای می خرامد در انتطار قلم تا لجظه ای را بر او بنگارند ... تا جاوید را بدو ببخشند ...
و وای بر دستان اگر خسته باشند ... اگر خط مست صراحت را که از پندار انسان می گریخت ناجوانمردانه بی رنگ بسایند ... وای بر آنان ... اگر قلم پوچی شان را بفهمد ...
بر کدامین سکوت آرام گرفته ای ... سکوت شکست آن هنگام که قلم لحظه ی مرگ هابیل را جاودان کرد ... آری سکوت باز هم شکست آن هنگام که بلال حبشی ساز اذان تنهایی را بر دنیای غریب بودن کوک ساخت ...
و باز هم سکوت شکست آن هنگام که دستان معجزه چوب ندامت را بر تن خام بشریت نواخت ...
سکوت شکست آن هنگام که مسیح قصه های سخت راز بودن را بر صلیب صداقت معنا بخشید ... و ایمانی ست ... باز هم به دستان صور سکوت خواهد شکست ...
آری ... سکوت همه جا شکسته است ...پس به دستان تقدیرجم مکن خورده شیشه هایش را ... فریاد زن ...
و بنگر ... بی چاره خدا که عشق را با ما تقسیم کرد و ما دیوان اش را بر سکوت فروختیم ...
من نیز سکوت کردم ... در خیالم پرده ها را پاره کردم ... رنج را از آیین بودا ربودم و در پس نگاه های منتظر، چشم بیدار جهانم را کور ساختم ... اما خیال در کدامین حقیقت می گنجد ...
من می ترسیدم ... از نیستی می گریختم و در ورای بودن آواز نی را کوک می کردم ...
اما خدا مرا بخشید ... مرگ را بر من هدیه کرد و در نفیر بودنم سزای سکوتم را گم نامی نهاد ... نمی گویم نام گیر ... نام تو را بند کند ...
دوست من ...
تو بند را بشکن ...
و فریاد زن ...
حالم یه جوری بود که نوشتمش ... پیداست نه ؟
پيام هاي ديگران () link پنجشنبه ٩ آبان ،۱۳۸٧ - نيلوفر
بانک زمان
تصور کنید بانکی دارید که در آن هر روز صبح 86400 تومان واریز می شود و تا آخرشب فرصت دارید تا همه پول ها را خرج کنید ، چون آخر وقت حساب خود به خود خالی می شود.
در این صورت شما چه خواهید کرد؟
البته که سعی می کنید تا آخرین ریال را خرج کنید !
هر کدام از ما یک چنین بانکی داریم : بانک زمان .
هر روز صبح در بانک زمان شما 86400 ثانیه اعتبار ریخته می شود و آخر شب این اعتبار به پایان
می رسد. هیچ برگشتی نیست و هیچ مقداری از این زمان به فردا اضافه نمی شود.
ارزش یک سال را دانش آموزی که مردود شده می داند.
ارزش یک ماه را مادری که فرزند نارس به دنیا آورده می داند.
ارزش یک هفته را سردبیری یک هفته نامه می داند.
ارزش یک ساعت را عاشقی که انتظار معشوق را می کشد ،
ارزش یک قطار را کسی که از قطار جا مانده ،
و ارزش یک ثانیه را آنکه از تصادفی مرگبار جان سالم به در برده می داند.
هر لحظه گنج بزرگی است ، گنجتان را مفت از دست ندهید.
باز به خاطر آورید زمان به خاطر هیچ کس منتظر نمی ماند.
دیروز به تاریخ پیوست.
فردا معماست.
و امروز هدیه است.
پيام هاي ديگران () link جمعه ۱٢ مهر ،۱۳۸٧ - نيلوفر
و والیاری ، اون موزیسینی که نامش وین را در خاطرات غرق می سازد و اجرای دوباره ی کارهایش دل ها را می لرزاند و گویای آن است که او هنوز زنده است اعترافی دارد :
هنگامی که والیاری شمع زندگی اش را بی فروغ و رو به خاموشی می دید ، کشیشی را خواست که بر بالینش بیاید ... که اعتراف کند ... کشیش که مردی دوستدار موسیقی و با او آشنا بود ، بر بالیش جای گرفت ....
آنگاه والیاری با هر آنچه از توان در چنته داشت بلند شد و روی صندلی پیانو آرام گرفت و نواخت ...
قطعه ای نواخت و سپس به پدر گفت : پدر ! این آهنگ را می شناسی؟ ... پدر گفت : مگر می شود نشناسم آهنگی را که وین با آن آرام می گیرد !!!
آهنگی دیگر نواخت ... پدر! این را چه ؟ این را هم می شناسی؟
پدر گفت : فرزندم ، مگر می شود آهنگی را که وین با آن وزن رقص را می فهمد نشناسم ؟!!!
باز نوایی دیگر ... این را چه ؟ ...
آری فرزندم ... می شناسم ... می شناسم آهنگی را که وین با آن به آسمان ها خیره می گردد ...
والیاری با اندوهی بسیار آهنگی نواخت ...
نه ... نمی شناسم
باز هم نواخت ...
نمی شناسم فرزندم ...
و باز هم ...
نمی شناسم
و والیاری به چشمان کشیش خیره گشت و گفت :
هیچ چیز بد تر از این نیست که در اوج شهرت ، غریبه بمیری ... سه آهنگ اول به موتسارت تعلق داشتند که همسرش برای تنها چند دولار به من می سپرد و من پس از تمرینی چند آنانرا به نام خودم بر مردم می نواختم و آن هنگام وای بر من که می دیدم موتسارت بر آنان دست میزد و تشویق می کرد و من که تعظیم می کردم ، خوب آگاه بودم که بر کسی جز موتسارت نیست و او در حقیقت برای خیشتن دست می زد ...
و آن سه آهنگ بعد ، از آن خودم بودند ...
من آنقدر موتسارت را زندگی کردم که خودم را زندگی نکردم ...
آری ... کجا ... کی ... چگونه اتفاق می افتند ؟!!!!!!!!
مهم نیست ... تنها اتفاق می افتند ...
برگرفته از گفته ها در همایش ایمان و توانگری
پيام هاي ديگران () link جمعه ٥ مهر ،۱۳۸٧ - نيلوفر
عجب توهمی
واقعا مدرسه ها داره باز می شه ...
هوم ............
در ستیز با تاریکی آن نیست که خنجری کشی ... باشد که چراغی بیفروزی ...
زرتشت
«دوباره میآید»
دوباره آمده. درهای وجودتان را باز کنید. کسی بر در خانه شما میکوبد. نگذارید پشت در بماند. مباد برود. که اگر برود، خدا برود.
در بگشایید و پذیرایش شوید. دیوارها را فرو ریزید و در آغوشش بگیرید. فریاد برآورید و بخوانیدش زیرا چه شبها و روزها شما را به سوی خود خوانده و خود را ناخوانده انگاشتهاید.
او شما را فریاد میزند. شما نیز به رسم باوفایان فریادش بزنید. چنان فریاد بزنیدش که روح، زندان تن را وداع گوید و به ملکوت الهی قدم بگذارد...
او میگوید، چون شما نگویید. او میآید تا شما بیایید. او میگرید تا شاد و مسرور شوید. او «دوباره میآید» تا شما بازگردید...
او نگران شماست. بیمار و در انتظار شماست. برای شما ای عزیزان، سخت بیتاب و مشتاق است. دست او را بگیرید و در عشق بمیرید...
او را. او را. او را. بنگریدش. و لحظهای رهایش نکنید.
چشمانتان را بگشایید و ببینید. او «دوباره می
[1] برگرفته از متن والسماء و الطارق، سال 1377.
پيام هاي ديگران () link سهشنبه ۱٥ امرداد ،۱۳۸٧ - نيلوفر
هی ی ی ی ی ی ی ... می دونین چیه ؟ زدم رو دنده ی (ببخشیدا .... می دونم این کلمه از ادیب الادبا بعیده اما لفظ دیگه ای فعلا ندارم ) خرخونی ... اینه که از وبلاگم وا موندم ... امیدوارم منو ببخشید و از یادتون نرم .... به هر حال دوستان من ... شاد و سبز باشید ...
پيام هاي ديگران () link پنجشنبه ۱٢ اردیبهشت ،۱۳۸٧ - نيلوفر
بحر در کوزه نگنجد
ظرف ادراک ما را اندازه ای است که به عنایت حق بسته است و به اعتقاد و همت ما ، که هر چقدر همت و اعتقاد سیر صعودی اش را طی کند ، عنایت حق نیز بیشتر شامل حال اهل عمل قرار میگیرد."وان من شیء الا عندنا خزائنه و ما ننزله الا بقدر معلوم." سخن بی پایان است اما به قدر طالب فرود می آید. چون در خدمت عطار آمدی شکر بسیار است ، اما می بیند که سیم چند آوردی به قدر آن شکر دهد. سیم اینجا همت و اعتقاد است ؛ به قدر همت و اعتقاد سخن فرود آید. همچنین آدمی بیاید که او را در دریاها بس نکند و آدمی باشد که او را قطره ای بس باشد و زیاده از آن زیانش دارد و این تنها در عالم معنی و معلوم و حکمت نیست در همه چیز است.هر آنکه طاعت بیشتر کند و اطاعت خدای تعالی ، مزدش به تأخیر افتد اما این تأخیر را اجر و لذتی است که ارزش عاشق را می نمایاند و اینکه بوسه بر کاکل چنین خورشیدی ، جانت را می خواهد و نه هر مطاع بی ارزش دیگری را.حکایت آورده اند که حق تعالی میفرماید: "ای بنده من حاجت تو در حالت دعا و ناله زود برآوردمی اما در اجابت آن تأخیر می افتد تا بسیار بنالی که آواز و ناله تو مرا خوش آید ".بطور مثال دوگدا بر در شخصی آمدند ، یکی مطلوب و محبوب و دیگری عظیم و مغبوض . صاحب خانه گوید به غلام که زود و بی تأخیر به آن مغبوض نان پاره بده تا از در ما زود آواره شود و آن دیگر را که محبوب است وعده بده که هنوز نان نپخته اند، صبر کن تا نان برسد.
برگرفته از وبلاگ موفقیت
پيام هاي ديگران () link یکشنبه ٢٦ اسفند ،۱۳۸٦ - نيلوفر